تنها می نویسم
...مرا اينگونه باور کن.. کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته
هراس ِ من باری همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گور کن از بهای آزادی ِ آدمی افزون باشد. جُستن یافتن و آن گاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن ِ خویش پارویی پی افکندن اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا حاشا هرگز از مرگ هراسیده باشم. به هر تار جان ام صد آواز هست دریغا که دستی به مضراب نیست. چو رویا به حسرت گذشتم، که شب فرو خفت و با کس سر ِ خواب نیست. بگذارید بخوابم چون جانم از عشق سرشار است بگذارید بیارامم چون روح من روزها و شب های فراوانی را بی قرار بوده است سکوت کنید می خواهم صدای موسیقی ابدیت را بشنوم این نوا گویی که از آرزوهای روح من جان می گیرد من در سپیدی سرشار شناورم آسوده ام و در آرامش..... شما نیز آرام باشید مرگ زیباست.... برای ساختن چرخ محورها را به هم وصل میکنیم ولی این فضای تهی میان چرخ است که باعث چرخش آن می شود. از گل کوزه ای می سازیم، این خالی ِ درون کوزه است که آب را در خود جا می دهد. از چوب خانه ای بنا میکنیم، این فضای خالی درون خانه است که برای زندگی سودمند است. مشغول هستی ایم در حالی که این نیستی است که به کار می رود. « لائوتزو » سکوتم پرازفریاد است ! اندوهگین و خسته ام اما لبم شاد است!!! این شب ها چشم های من خسته است!! ميخواهم برم جائی که نباشد خندهای مصنوعی، می خـــــواهم بروم دریا اما چه کنم که انسانها به لجن کشیده اند دریا را، جایی می خواهـــــم بروم به آسمان آبی اما چه کنم که به سیاهی کشیده اند آنجا را، می خواهم بروم صحرا اما چه کنم آدمهابه طمع، مالک شده اند صحرا را، می خواهم بروم جایی که....... گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرم ام اگر فانوس ِ عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند ِ کاج ِ خشک ِ کوچه ی بن بست. گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپک ام اگر ننشانم از ایمان ِ خود، چون کوه یادگاری جاودانه، بر تراز ِ بی بقای خاک. « شاملو» در مرز ِ نگاه ِ من از هر سو دیوارها بلند دیوارها چون نومیدی بلند است. آیا درون ِ هر دیوار سعادتی هست و سعادتمندی و حسادتی؟ که چشم اندازها از این گونه مشبک است، و دیوارها و نگاه در دور دست های نومیدی دیدار می کنند، و آسمان زندانی ست از بلور؟ اي دل شيداي ما، گرم تمنّاي تو کي شود آخر عيان طلعت زيباي تو گر چه نهاني ز چشم، دل نبود نااميد مي رسد آخر به هم چشم من و پاي تو نيمه ي شعبان بود روز اميد بشر شادي امروز ما نهضت فرداي تو ميلاد دوازدهمين گل بوستان امامت و ولايت، امام عصر و الزمان مبارک. *اين آدمها فقط یک حضور فيزيكي دارند.* * اين آدمها فقط يک مرده محترك هستند .* *اين آدمها يک آدم معتبر و با شخصيت هستند .* *اين آدمها يک آدم فوق العاده و شگفت انگيزهستند .* و شما جزء کدام دسته هستید؟؟!! مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند. مشتری تائید کرد: دقیقا ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

دكتر شريعتي آدمها را به چهار دسته تقسيم كرده :
1-آناني كه وقتي هستند ، هستند و وقتي كه نيستند ، نيستند.
2-آناني كه وقتي هستند ، نيستند و وقتي نيستند ، نيستند.
3-آناني كه وقتي هستند ، هستند و وقتي كه نيستند ، هستند.
4-آناني كه وقتي هستند ، نيستند و وقتي كه نيستند ، هستند.
| Design By : Night Skin |

